تبليغاتX
MORDABE ESHGH




MORDABE ESHGH

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بی عنوان
 

سلام خوبین ؟ خوب نیستم  میدونم خیلی ازم ناراحتین ... کامیوترم خراب شده ... یه ماهه

کامیوتر ندارم ...  تصادفم کردم  خیلی بدین...من تصادف کردم ولی شما نیومدین پیشم  اصلا

دوستون ندارم  تازه عمل کردم  ........ فکر نکنم حالا حالا ها کامیوترم خوب شه ... ببشقید ...

هروقت بتونم میام پیشتون  

بیاین پیشم .... فهلا بابای دوست جونیای بد  


نويسنده: Sina مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 در ساعت: 18:33
|+|
پایان راه زیباست

 

 

سلاممممم  خوبین ؟ نه ؟ ... به من چه ؟ خب خوب نباش ... مگه من دکترم  نزن بابا

شوخیدم ...  اصلا اگه جرات داری بزن  من رفتممممممممممم  بابای

 ****************************************************************************

لحظه های زندگی به تندی می گذرد ، اما برای آنكه غم دوری و دلتنگی دارد ، به كندی

میگذرد ! آنچه در اين لحظه ها میتوان يافت ، زيبايی اين دوری بين دو عاشق است!

پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است!

دوباره قلم زندگی ام را بر ميدارم و دوباره مینويسم از اين دوری ... اما با احساسی متفاوت!

ای عزيز راه دورم ، بخوان اين احساس مرا !

عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست!

اين انتظار تلخ است اما پايانش به شيرينی در آغوش گرفتن ماست!

اين پاييز تلخ بهاری دارد ، و اين شاخه خشك شكوفه ای دارد!

بينديش به لحظه ای كه من تو را در آغوش خود ميفشارم و بر لبان سرخت بوسه

ميزنم و اشكهايی كه از غم دوری ريخته ای را از روی گونه های نازنينت پاك ميكنم!

اين جاده طولانی پايانی دارد ، گرچه سفر در اين جاده، سخت است...

 به پايان راه بيندش كه همين سفر خيلی زيباست! من در انتهای جاده با دسته گل و احساسی

 پر از محبت و عشق، منتظر تو هستم ! به فرشتگان آسمان سپرده ام در اين راه دشوار

هوای تو را داشته باشند ! عزيزم گريه نكن ، آرام باش ، اين لحظه ها مقدس تر از آنچه هست

 كه ما تصور می كنيم ! ... اين لحظه ها به جای گريه، شادی دارد!

 من هستم ، منتظرت میمانم تا تو برگردی!

چرا بايد اين لحظه های مقدس و زيبای عاشقی كه از دوری ما سرچشمه ميگيرد

خدشه دار شود ؟ ما بايد همت كنيم در اين راه عاشقی و اين دوری كه سرنوشت

مقابل ما قرار داده است ، اين دوری رنگ اميدی به زندگی ما باشد!

پايان راه زيباست ، سرچشمه عشق همين جاست ! گرچه معنای واقعی عشق همين جاست!

درد دلت را از همان دوردست ها به من بگو ، چون من بيشتر از هميشه درد دلت را احساس ميكنم

 اينبار می نويسم از شيرينی اين فاصله بين ما ، كه معنای عشق در

همين فاصله خلاصه ميشود ! ما عاشق خداييم اما او را نمی بينيم، گرچه او همه

جاست، اما ما هنوز عاشق او مانده ايم !!! تو نيز مانند خدا برايم عزيزی گرچه آن

سوی دنيایی، اما قلبت هميشه در قلب من و در كنارم از محبت و عشق ميتپد و مرا

زنده نگه داشته است. عزيزم آرام باش ، به پايان راه بينديش كه

همين دوری خيلی زيباست!

دوستت دارم



 


نويسنده: Sina مورخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 در ساعت: 22:3
|+|
مرگ عشق
 

به به ... سلامممم ... حالتون؟احوالتون؟  بابا پیداتون نیس ... کجایین؟ بیخی خی ... زیاد

 نمیحرفم ... اصلا دوستون ندارم ...   بای

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو ميكردم ولي امشب ميخواهم با زبان  قلم برايت سخن

 بگويم ... تا بارديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام ، تو را فرياد میزند . امشب آمده ام با اشك هايم

 با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق  كه از اعماق جانم جاری ميشوند ....... صفحات دفتر

 آشنايي ما هر روز با عطر  جديدي از عشق ورق ميخورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار

 عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبار مرور میکنم، 

 تصوير چشماني را ميبينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد 

كاش مي شد با تو و در كنار تو ، عشق را در آغوش كشيد

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

ادامۀ مطلبببببببببب

 


نويسنده: Sina مورخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 در ساعت: 12:16
|+|
این بار سکوت ... برای تو

 

سلام... خوبین ؟ بازم شرمنده...چند روزی حال و حوصله نداشتم آپ کنم...کامپیوترمم خراب بود.

ببشقید دیگه  ... قول میدم که زود به زود بیام...شما هم بیاین دیگه گناه دارما  بابای 

********************************************************************

 این بار سکوت ... برای تو

سکوت هدیه ی خداوند  است به لب هایی که فریاد را میشناسند.

کاش می فهمیدی سکوت همیشه علامت رضایت نیست...

گاهی سکوت یعنی " اما" ... یعنی " اگر"... یعنی هزارو یک دلیل که دل میترسد بلند بگوید.

روزها گذشت و من سکوت کردم ...

و تو نپرسیدی .................. و من سکوت  کردم...

و تو ساختی .................. و من سکوت کردم...

و تو پنداشتی که فراموش کردم......

لعنت بر من که حقیقت را پس پرده های سکوت پنهان کردم و حقیقت دلِ ناشناخته ماند.

نمی دانم چرا هر وقت که آمدم بگویم...

مهر خاموشی بر لبانم زدی ... و من دیدم که خشت به دستت میدهم و تو  میسازی.

شاید که خسته بودم !... شاید از پیچ های راه در مانده بودم.

شاید که دلم رفیق و همسفری میخواست که راه را نشانم دهد، که دلم را جلا دهد و غبار از آن بشوید.

و تو از سکوت من رنجیدی...

اما نمیدانی که همیشه به دنبال سنگی می گشتم تا بشکنم سکوتی که محبت میانمان را شکست.

 نه نمیسازم دیوار دوستی را که امروز میفهمم ، که از هر چه دیوار است بیزارم،که دیوار معنای جدایی

میان من و توست. دیوار تنها کوچه هایمان را بن بست میکند...هنوز جای خالی انگشتانم در انتظار

انگشتان دوستی مهربان است....بگذار که بدانم هنوز منتظر شنیدن صدای شکستن هستی...

 

ادامه مطلب


نويسنده: Sina مورخ: شنبه یازدهم مهر 1388 در ساعت: 22:39
|+|
تولد

 

سلام ...  میدنم خیلی ازم ناراحتین...خب تقصیر من نیس...کامپیوترم خرابه ... نتونستم بیام تو

نت ... دعوام نکنین دیگه  گناه دارم  

میدونین امروز چه روزیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تولد وبمه.......یه ساله شد  

تولد تولد تولدش مبارک  ....... یادش بخیر ... ۳۱ شهریور ۸۷ ، یهو جوگیر شدمو یه وب زدم...

که توی این یه سال اگه این وب نبود دیوووووووونه شده بودم  میدونم خیلیاتون دوس ندارین تو وبم

بیاین ... آخه خیلی غمگینه...ولی خب همینه که هست  عاشقانس دیگه  

خیالتونم راحت کنم که حالا حالا از وبم خسته نمیشم و مث کنه ولتون نمیکنم  خب وبمو دوس دارم

دیگه... چی؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا شما رو واسه چی باید دوس داشته باشم؟؟؟ فقط وبمو دوس دارم.

آررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره  خلاصه همین دیگه....میسی ازینکه توی این

یه سال پیشم اومدین و ....  ... راستی یادم رفت :   تولده اونوقت شما دست خالی اومدین؟

پس کادو چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   خب دیگه زیادی حرف زدم ... باید برم ....  

دوستون دارم ... بابای

ادامه مطلب


نويسنده: Sina مورخ: سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 در ساعت: 12:49
|+|
عشق=مرگ
 

سلامممم خوفین جیجلا ؟  ببشقید که این چند روزه نبودم...نمیتونم واستون توضیح بدم ... مجبورم

شدم برم  ببشقید دیگه...چرا میزنین؟؟؟ ..... خب دیگه زیاد حال و حوصله ندارم...نمیدونم

      چمه ؟؟؟؟

*******************************************************************

دلم برایت تنگ شده، آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و

عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام ... تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد

نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم... و این آرامش وجودت

 است که مرا هم آرام می کند... و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی

میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن میکاهد و بزرگی وجودت را کمرنگ...

تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم... و نهایت هدیه ای که میشود آرزویش

را داشت... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار، که گمان میکنند رنگین کمان لباسهای تنشان، مرا

 از هوش برده... و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده... آنها چه میدانند دلم در تمنای حصار کیست؟ و چه

میدانند دلم را فرش قدم های که کرده ام؟ و چه میفهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای

 بزرگشان؟... من کلید جانم را به دست معشوغم میدهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش

 بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام میدهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

 

                                           

 


نويسنده: Sina مورخ: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 در ساعت: 15:49
|+|
میرم ... میمونم
 

 سلاممممممممم  خب دیگه ... فکر کنم باید زحمتو کم کنم  آره دیگه ... همه گفتن برو ... منم

باید برم  اگه خوبی ... بدی دیدین حلالم کنین  

شوخی کددددددددددددددددم  میمونم  .... فکر نکنین تو شمردن رای ها تقلب کردما  ...

تعداد آراء : ۲۵  ................ هر ۲۵ تاشون گفتن بمون  میمووووووووونم دیگه ...

خب حالا....زیادی خوشحال نشین ... اینم یه آپ  زیاد خوب نیست ولی همینه که هست...

******************************************************************************

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم ...ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

 
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ،ولي...
انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

 
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود...
 باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم

 
 انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم...
 از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

 
 تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي... با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم

 
 انقد آب و هوا واسم عوض كردي كه من... آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

 
 گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي ...آخر از تموم اون كارات خسته شدم

 
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه...انقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم

 
شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود
 ...از دست تفاوت روز و شبات خسته شدم

 
 ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم...
تو يه بي تفاوتي ،‌ من از فضات خسته شدم

 
دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي، بمون...
 من كه از تموم تصميمات خسته شدم

غريب

 
 انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد...
از اين اسم مريم و نگفتنات خسته شدم

 
 يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا... من از
 بازي زشت آشنات خسته شدم

تو چي فكر كردي؟خيال كردي من عاشق ميمونم؟من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم

 
 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم...
 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

 
 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟...
به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم

 
چه قدر ببخشمت؟ من ديگه چيزي ندارم...به خدا از دست اين همه خطات خسته شدم

 
 روزي صد تا غم و غصه توي قلبم میذاري...
 منم آدمم، از اين درد و بلات خسته شدم

 
 اینقدر واست ميميرم ...واسه من تب مي كني ؟...
 حق دارم، از اين دل بي اعتنات خسته شدم

 
تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم...
 از دست اون چشاي دور از وفات خسته شدم

 
 شعرو اينجوري نوشتم که كسي با خبر نشه...
 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم


 كي ميدونه تو پشيمون شدي و نوشتي كه... حتي از ديدن عكس و هديه هات خسته شدم

 
 اي خدا ،‌ اينو فقط من و تو و اون مي دونيم...
 نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

 

ادامه ی مطلب...


نويسنده: Sina مورخ: شنبه چهاردهم شهریور 1388 در ساعت: 13:54
|+|
بای مرداب کوچیکم؟
 

 بابای مرداب عشق

سلام....حدودا 25 روز دیگه مرداب عشق یه ساله میشه  من توی این یه سال سعی کردم با همه

مهربون باشم و هیچوقتم به کسی توهین نکردمهیچ کدومتونو ناراحت نکردمپررو نشدم  اگه

مهربون بودین ، منم مهربون بودم ... اگه هم قاتی داشتین ، جوابتونو ندادم که دعوامون نشه...

ولی بعضیاتون واقعا بدین....این بعضیا یه تعداد کوچیکن...من کی شما رو ناراحت کردم که خودم خبر

ندارم؟؟؟  من که همیشه قربون صدقتون رفتم....پس چرا میگین من شما رو به مسخره گرفتم؟؟؟؟

یا مثلا چرا تو که همیشه میومدی تو وبم ... یهو دیگه نیومدیو یه بهونه هایی میاری؟...ولی از حرفات

معلوم بود که از دست من ناراحتی ... من چیکار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این حرفا رو بی خیال....هرچی بود تموم شدو رفت....اومدم بگم : مرداب عشق میخواد باهاتون خدافظی

 کنه واسه همیشه ...  اینطور که معلومه شما دوست دارین من برم.... 

حالا رای میگیریم....( انتخابات ریاست جمهوریه  )...

من برم یا بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرداب عشق رو ول کنم و برم ؟؟؟؟ یا مث قبلا

 دوستای خوب باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درصورتی میمونم که شما بگین بمون ......

 حالا میل خودتونه .... انتخاب کنین.......

 

برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

منتظرتونم ... بای ...


نويسنده: Sina مورخ: شنبه هفتم شهریور 1388 در ساعت: 17:51
|+|
خیلی بدین
 

سلاممم دوست جووونیام  خیلی وقته آپ نکردم...ازین بابت معذرت میخوام

ولی فردا با یه آپ میام که شاید بعضیاتونو خوشحال کنه ، بعضیاتونم ناراحت  

نپرسین که در مورد چیه...چون نمیگم...فردا خودتون میفهمین  

ولی بعضیاتون خیلی بدین....  

تا فردا بای  


نويسنده: Sina مورخ: جمعه ششم شهریور 1388 در ساعت: 21:6
|+|
قاتی
 

سلام....وبم قاتی کرده ... من هیچ آپی نکردم...آخرین آپم همونیه که از سفر

برگشتم... این محمدرضا رو من نمیدونم کیه ... اصلا همچین آپی توی وب من

نیست...خود به خود اومده ...

شما واسه آپم که از سفر اومدم نظر بدین....فعلا بای


نويسنده: Sina مورخ: یکشنبه یکم شهریور 1388 در ساعت: 23:8
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir